من آن روز تصادفا پای بی سیم بودم.هرچه می گفتند ، می شنیدم. در یکی از محور ها که بچه ها ظاهرا نتوانسته بودند درست و به موقع عمل کنند، دشمن داشت به سمت نیرو های ما پیشروی می کرد. اگر اشتباه نکنم یال المهدی در شاخ شمیران (از ارتفاعات بلند استان سلیمانیه عراق)بود. 
بی سیم چی لحظه به لحظه اعلان وضعیت میکرد. «از خیبر به خندق ، از خیبر به خندق!!»و از این طرف:«بگوشم خیبر». و او ادامه می داد:«دشمن فوق العاده به ما نزدیک شده، نمی توانیم از خجالتشان دربیاییم،چکار کنیم؟» که جواب مثل همیشه«مقاومت کنید»بود. پیدا بود او مرتبا سعی می کند با ارتباطی که می گیرد نشان بدهد که تا لحظه ای دیگر همه چیز تمام می شود،همه قلع و قمع می شویم،و فرمانده دوباره با خونسردی آنها را دعوت به صبر و بردباری می کرد.بیسیمچی دیگر گریه اش گرفته بود. هر چه می دید می گفت :«آمدند،گرفتند،زدند،بردند،کشتند... و از این حرفا که هیچ تاثیری در جواب فرماندهی نداشت.

دسته آخر با یک حال عصبی و تندی گفت:« دِ لامصب! اگه حرف منو باور نداری می خوای گوشی رو بدم با خودشون صحبت کن. اگه عربی بلدی!»من هم بین خنده و گریه اسیر شده بودم و بسختی خودم را کنترل می کردم.


نماز

آخرین حرفی که او زد و بعد از آن ارتباط قطع شد این بود که:«ما الان اسیر می شویم.» و مسئولمان با همان طمانینه خاص خودش گفت:«نام شما در تاریخ ثبت  می شود و جاودانه می گردید!!» معلوم بود با شنیدن این حرف بیسیمچی گوشی بیسیم رامحکم کوبیده است روی زمین و دستگاه را پایین آورده و هر چه دل تنگش می خواسته به فرمانده گفته است ، چیز هایی که می داند او را راضی است و از شیر مادر حلالترش می شود!!