نمازخودش خیلی بامزه تعریف می کرد! حالا کم و زیادش را دیگر نمی دانم.

می گفت توی یکی از عملیات ها برادری مجروح می شود و به حالت اغما و از خود بی خودی می افتد.بعدا آمبولانسی که شهدای منطقه را جمع می کرده و به معراج (معراج شهدا محلی که شهدای هر عملیات را جهت انتقال به پشت جبهه و شهری که از آن اعزام شده بودند گرد هم می آوردند) می برده از راه می رسد و او را قاطی بقیه با ترس و لرز و هول هولکی می اندازد بالا و گاز ماشین را می گیرد و دِ برو.
راننده در آن جنگ و گریز تلاش میکرده که خودش را از تیررس دشمن دور کند و از طرفی مرتب ویراژ می داده تا توی چاله چوله های ناشی از انفجار نیقتد، که این بنده خدا در اثر جابجایی و فشار به هوش می آید و یکدفعه خودش را میان جمع شهدا می بیند. اول تصور می کند که ماشین دارد مجروحین را به پست امداد می برد.



نماز


اما خوب که دقت می کند می بیند نه، انگار همه برادرا شهید شده اند و تنها اوست که سالم است. دستپاچه می شود و هراسان بلند می شود می نشیند وسط ماشین و با صدای بلند بنا می کند به داد و فریاد کردن که:«برادر!برادر!منو کجا می برید،من شهید نیستم، نگه دار می خواهم پیاده بشوم، منو اشتباه سوار کردید،نگه دار من طوریم نیست....»راننده که گویی حواسش جای دیگری بوده،از تو آینه زیرچشمی نگاهی می اندازد و باهمان لحن داش مشتی اش میگوید :«تو هنوز بدنت گرمه،حالیت نیست.تو شهید شدی،دراز بکش،دراز بکش بذار به کارمون برسیم. او هم دوباره شروع می کند که «به پیر به پیغمبر من چیزیم نیست ،خودت نگاه کن ببین»و راننده می گوید:«بعدا معلوم می شود.»

خودش وقتی برگشته بود می گفت این عبارات را گریه می کردم و می گفتم.اصلا حواسم نبود که بابا!حالا نهایتا تا یک جایی ما را می برد،برمی گردیم دیگر.مارا که نمی خواهد زنده به گور کند. اما او هم راننده باحالی بود،چون این حرفا را آنقدر جدی می گفت که باورم شده بودشهید شده ام!!